شبهای شعر شراب آلود

شعر های خودم و دوستان اهوازي

نقد ساختارگرایانه یکی از سبکهای نقد هنری است که ریشه ای اروپایی دارد و پیشروان آن ولادمیرپراپ روسی و کلود روی استراوس فرانسوی اند. این سبک در نقد ادبی نقشی مستقل دارد و دارای رابطه تنگاتنگی با زبانشناسی ساختاری است.
غیرمنصفانه است که برای تعریف ساختارگرایی تنها به چند واژه بسنده کنیم. البته گستردگی و وسعت هر سبک از نقد ادبی آن قدر زیاد است که نمی توان در چند سطر آن را بررسی کرد

اما سعی شده است در این یادداشت، ساختارگرایی در نقد، به طور خلاصه، معرفی شود: واژه ساختارگرایی که از ریاضیات و فیزیک به زیست شناسی و از آنجا به زبانشناسی، روانشناسی، جامعه شناسی و اقتصاد راه یافت، در سالهای ۱۹۶۰ ـ ۱۹۷۰ ورد زبان همه بود.
ساختار یعنی نظام. در هر نظام، جزءجزء اجزاء به هم ربط دارد؛ و کل اجزاء، مانند یک ساعت کار می کند؛ و کار هیچ جزئی بیرون از کار کل اجزاء نیست

در ادبیات، منظور از ساختارگرایی، بیشتر نظامی است که بر پایه زبانشناسی استوار است

در این شیوه از نقد، منتقد می کوشد اثر هنری را بر اساس اصول تثبیت شدهٔ آفرینش هنری بررسی و نقد کند. یعنی در نظر منتقد شکل گرا، آنچه نیازمند توجه است، زبان است و نه مفاهیم اثر ادبی. منتقدان، این سبک اثر هنری را از نظر ترکیب بندی، هماهنگی، وزن و آهنگ و به ویژه تناسبات هندسی، برای خواننده، موشکافی و نقد می کنند؛ و در واقع، توانایی فنی هنرمند در آفرینش اثر را برملا می کند.
به طور کلی می توان گفت: ساختارگرایی مطالعه روابط است. و طبق تعریفی که دورتی.ب. سلز از ساختارگرایی دارد (ساختارگرایی مطالعهٔ ساختمان آفریده های طبیعت و آفریده های بشر است)، می توان نتیجه گرفت که مثلاً ساختارگرایی تحقیقی در این باب است که چگونه سه ـ چهار بیت از یک شاعر با یکدیگر قابل مقایسه بوده و به بیت پایانی می انجامد.
نقد ساختارگرا، از سه مرحله تشکیل می شود

۱) استخراج اجزاء ساختار اثر.
۲) برقرار ساختن ارتباط موجود بین اجزاء.
۳) نشان دادن دلالتی که در کلیت ساختار اثر هست.
به همین جهت، در نقد ساختارگرایانه، همیشه سخن از ساختار است. از این رو، نقد ساختاری را، «نقد کلیت» هم می خوانند. ابزار این نوع نقد، دانشنامه ای است از نشانه شناسی پیکره های دلالتگر. بدین جهت، این نوع نقد، به«نقد صورتگرا» یا «پیکره گرا» هم مشهور است.
نقد ساختارگرا، شعبه های گوناگون دارد. مثلاً اگر به ارزش سیاسی ـ اجتماعی واژه ها بپردازد، «ساختارگرایی معناشناسی» است. اگر روابط ساختاری اثر را با رویدادهای زندگی فردی و ساختار روانی نویسنده بسنجد، «ساختارگرایی روانشناسی» خوانده می شود. اگر ساختار اثر را با شرایط اقتصادی جامعه بسنجیم، «ساختارگرایی اقتصادی» و اگر ساختار اثر ادبی را به اسطوره و ادبیات اساطیری بکشانیم «نقد ساختارگرایی اسطوره ای» نامیده می شود.
البته، نقد ساختارگرایی، دارای مخالفین بسیاری در حیطهٔ نقد هنری می باشد؛ و این مخالفین، خود نقدهایی را بر نقد ساختارگرایی نوشته اند و معایب و نقاط ضعف آن را مشخص کرده اند. که عبارت اند از:
۱) منتقدین معتقدند این سبک، به ارزش فرهنگی اثر اهمیت نمی دهد.
۲) به مفهوم اثر کاری ندارد، و اثر را فقط از نظر ساختاری بررسی می کند.
۳) نسبت به زیبایی آثار، بی توجه باقی می ماند.
طبق نظر ساختارگرایان، علی رغم نمودهای متفاوت و بی شمار آثار هنری، ادبی، ساختارهایی محدود، زیرساخت های این آثار را تشکیل می دهد.
از نظر ساختارگرایان، بهترین و کم نقص ترین نوشته ادبی، شعر کلاسیک است؛ که جدا از معنی، دارای ساختی آهنگین و موزون است.

نویسنده: محسن کیانی

منابع:
نقد ادبی، حمیدرضا شایگان فر.

نقد تکوینی، لوسین گلدمن.

راهنمای رویکردهای نقد ادبی، مسعود کیانی

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |

سلام به همه دوستان

بالاخره پس از یک سال تلاش تونستم نخستین مجموعه شعرم رو به انشار برسونم

 

از تو می سرایم ای عشق

  

       

نوشته شده در شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |

 

شب است

 

جایی میان چشمهای عاشقت

 

دلم خواب می بیند

 

لطفاً کسی مرا بیدار نکند

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |

 

تصویرسازی در شعر

 

یکی از مهم ترین و مفیدترین تکنیک های ادبی که شعر شاعر را در جایگاه خویش قرار می دهد و ذهن جامعه را به خود جذب می کند، تصویرسازی در شعر است. تصویرسازی از تکنیک های خاص در شعر به شمار می رود. به طوری که این نوع ویژگی در شعر هر شاعری که تراوش و خودآرایی نموده، اهمیت و ارزش معنایی شعر شاعر را رسانده است. از زوایه ای دیگر نیز می توان گفت که شعرایی که از سبک ناتورالیسم (طبیعت گرایی)


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |

شاعر

میان کوچه های زلف سیاه

یاد قرن هفتم هجری افتاده است

و ته جرعه های سبک عراقی اش

دچار عشق مجازی شده اند

و تب صوفیانگی را

زیر سایه شمشاد عافیت آباد خواب می بیند

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |

 

حینما استحضرک
واکتب عنک،
یتحول القلم فی یدی
الى وردة حمراء,,,
لم یکن بوسع مجنونة مثلی
ترتدی هدوءها بکل أناقة...
حینما أسطر اسمک،
تفاجئنی أوراقی تحت یدی

وماء البحر یسیل منها
والنوارس البیض تطیر فوقها..
.. وحینما ا کتب عنک
تشب النار فی ممحاتی
ویهطل المطر من طاولتی
وتنبت الأزهار الربیعیة على قش سلة مهملاتی
وتطیر منها الفراشات الملونة ، والعصافیر
وحین أمزق ما کتبت
نصیر بقایا أوراقی وفتافیتها
قطعا من المرایا الفضیة،
کقمر وقع وانکسر على طاولتی..
علمنی کیف أکتب عنک
أو، کیف أنساک...!

غادة السمان

نوشته شده در یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |

آیینه در من

ای چشم و ابروی تو خلاق المعانی

پیچیده در گیسوی تو سبع المثانی

ذوق غزل پیچیده در تر دامنی هات

ای کیمیا در نوع و در هر بی نشانی

تکرار نو در نو شدن آیینه در من

ای بی نهایت چشمهایت آسمانی

تصویری از تکرار تو در من درخشید

هستی شد از چشمان من رنگین کمانی

 

نام تو

نام تو بود این که ز چشمم طلوع کرد

جنگل میان وسعت دستم رکوع کرد

شاعر شدیم و عاشق و باقی بهانه ای است

این جاده از نگاه تو ما را شروع کرد

آیینه از نگاه تو مسجود من شد و

در کفر زلف تو به نگاهم  خشوع کرد

هر شعر کز تو گفته ام تنها بهانه ای است

از آنچه بود در تو و در من طلوع کرد

 

نوشته شده در شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |

 

من و آینه

من گرفتار من و آینه در تکثیر است

جلوه ها می کند این من که در این تصویر است

بسته راه نفس آینه را هی بدهید

من در این آینه ها در خطر تبخیر است

آه اینجا عطش حوصله در کار کنند

گر چه هر لحظه ی این آینه ها دلگیر است

فوج فوج آینه در آینه نازل می شد

من ولی در قفس آینه ای زنجیر است

من پریشان تر از آن بود که می اندیشید

این پریشانی عجب نیست که این تقدیر است

بس  من و آینه و آینه ها هست هنوز

من گرفتار من و آینه در تکثیر است

نوشته شده در پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |

از کوچه می گذشت تغییر کرده است

پایش شکسته است یا دیر کرده است

ای خسته کوه مرد ای چار فصل عشق

این کوچه بی تو هم تغییر کرده است

آفاق چشم تو نصف النهار درد

زخمت که با نمک تفسیر کرده است

ای واپسین درخت از باغ سوخته

انگشتهای تو انجیر کرده است

آیینه می دمد از صبح چشمهات

این خواب را دلم تفسیر کرده است

این کاج سوخته آیا مزار توست

این فکر هم مرا دل پیر کرده است

 

 

 

تازگیها چه عاشقانه شدی

تازه و طرفه و ترانه شدی

در لبت صد انار می شکفد

باغ سیبی پر از جوانه شدی

توی اشعار عاشقانه من

بهترین قصه و بهانه شدی

بین دستانم آشیان زده ای

آسمانی کبوترانه شدی

من که نیمای شعر تو نشدم

تو چرا در شبم فسانه شدی

برق لبخند خیس خوشه ی وجد

شوق اشراق شاعرانه شدی

 

رگ سهراب می زند

شبانه

یلداست

تلالو شریان

از پهلوی همین کبوتر شب پرواز

در چمنزار کهکشان

 

 

به اشارت تازیانه ای

زنجیر را

به اولاد دانایی

سینه ریزی می کند

در این تموز گناه

حتا

حوصله ای نمانده

دوشیزگی ماه را

طلوع را

مرا

نوشته شده در شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |

نوشته شده در شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |

اگر دیر آمدم مجروح بودم           اسیر قبض و بسط روح بودم

مسافر آدینه

نگاه پنجره در انتظار آدینه است

بیا که جاده ی دل تا کنار آدینه است

ترانه های شقایق زهر کرانه ی عشق

نوید رجعت عشق از دیار آدینه است

ببین به معبد عشق از چهار سوی افق

هزار لاله ی بی سر نثار آدینه است

صدای پای سواری به گوش می آید

ببین مسافر ما آن سوار آدینه است

میلاد منجی بشریت مبارک باد

نوشته شده در شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |

...اما چند شعرکوتاه یا مینی مال یا طرح یا

شعرک یا هایکو یا آنک یا ترانک

یا کاریکلماتور  تازه از خودم

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |

در جلسه ی پیشین  انجمن  هم دوستان لطف کردن با چند غزل نوازش نمودند   ممنون

 با تشکراز خانم میترا داودی نیا که این دو غزل رو با لبخند همیشگی شون لطف کردن : 

آخرین عابر

تو در آیین زمان جنس وضوی سحری

نفس اعجاز غریبانه ی نسلی دگری

روح هنگامه ی جاری به تن واژه ی خیس

نرمی مخمل باران به ردای بشری

حس پروانگی ام تا به کجا محو تو شد 

که پری گونه در آغوش زمان در سفری

با تو از عطر دعا چشم تری یافته ام

که از ادراک همه آینه ها ساده تری

تو در این دایره ناگاه ترین حادثه ای

شاید از بغض سراسیمه ی من بی خبری

آخرین عابر محدوده ی هستی پس کی ؟

عصر آدینه ازاین کوچه ی ما میگذری؟

  

شاعر ناشی

ای راوی منظومه ی دل شاعر ناشی

شعری نسرودی که دلم را نخراشی

چشمان اساطیری تو چشمه ی جادوست

ای کاش به اندازه ی یک جرعه نباشی

لبخند تو کانون زمین لرزه ی عشق است

هردم شدم از زلزله هایت متلاشی

این جذبه ی چشمان تو مهتاب شبانه است

بد نیست به شب های منم نور به پاشی

پرونده ی اخلال گری هام پر از توست

هر چند که می ترسم از اینگونه حواشی

بی خانه ترین آدم محدوده ی عشقی

مردانه اگر قید دلم را زده باشی

میترا داودی نیا

 

 ******************************

 و دوغزل از خانم لیلا قنبری که لطف نمودند

1

چقدر مانده که از آسمان امان برسد

و فصل آبی چشم تو ناگهان برسد

شروع گردش سال از میان ما باشد

ولی همیشه بهار با تو همزمان برسد

دو راه مانده که بی تو یکی بیابانی است

خدا کند که همیشه خزان به آن برسد

در امتداد مسیری که پیش رو داریم

که آبروی نگاهت به دادمان برسد

 

 2

تو را سروده ام اما هنوز مجهولی

تو بهترین عملی بر خلاف معمولی

تناسب است و تناقض دو شرط لازم تو

درون ذهن اتاقم هنوز می لولی

دو بند آخر انگشت من پر از ذکر است

به شرط اینکه تو باشی دلیل معقولی

برای حرف نگاهم که فعل معلوم است

تو جانشین دلیلی تو نقش مفعولی

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |

چهارشنبه عصر طبق معمول رفتم انجمن واقعن استفاده کردیم !!!!!! چند غزلی هم مرحمتی دوستان پست می گردد امید که مورد قبول طبع صاحبنظران گردد./

غزل از کامران خان عالیان که قراره لینکش هم بزودی تاسیس بشه

امید ما رضایت دوستان است :

کامران عالیان

دوباره شاعر این صفحه ها عصایش را

به آب داده و گم کرده اژده هایش را

کسی که می رود آرام و باد می روبد

به سرعت از کف این کوچه رد پایش را

چکاوکی که نمی خواست آسمان بشود

سپرده بود به او شاخه ی صدایش را

خدا کند که پس سایه ی تو گم نکنند

غرور کوچک این ابر دست و پایش را

نمی دمد گل خورشید و شمع می کارد

به پای پنجره ی بسته دانه هایش را

دوباره شعر به این خانه باز خواهد گشت

که دیده در تو فریباترین فضایش را

 

و اما بعد :

 

 

احمد رضا کیماسی

مفهوم درد

دلم شکسته تر از سایه های تقدیر است

و از تمامت مفهوم درد دلگیر است

تو رفته ای و ندانی چه می کشم شب و روز

و هم نشین  دلم بی تو زخم زنجیر است

چه گویمت که به حال دلم چه آوردی

حکایت دل ما بی نیاز تفسیر است

تو بسته رمز نگاهت به روی ما به خیال

و یاد خاطره ات چلچراغ تصویر است

ز برگ خیس نگاهم مگر نمی خوانی

در آسمان نگاهت دلم زمین گیر است

 

 

 

دارگندم

در کوچه های ذهنم پر می زند تلاطم

پیدا نشد سپیده از هاله ی تراکم

در انجماد فصل احساس بی تکلف

خشکیده بر لبانم گل واژه ی تبسم

نازک خیالی تو در تیشه های فرهاد

ما را زبیستون برد تا پای دار گندم

آتش به گل نشیند در جام سرخ باده

وقتی به قوس هستی دل می شود تجسم

تشریف هر نگاهت مسحور کعبه ام کرد

در ازدحام عشاق در خویش گشته ام گم

مژگان به اشک شویدتا آسمان چشمم

جای نماز دل نیست در هیأت تیمم

 

مزار دلم

با دوچرخه می گذری هر شب از کنار دلم

گو چه کرده ام که نهی بار خود به بار دلم

کی تو داده ای راهم در پناه چتر نگاه

در تزاحم وحشی ای تو سایه سار دلم

در عبور خود بی من باده ای بیفروزان

ای فدای قامت تو حس آبشار دلم

تا به دار دیدن تو منتظر شب و روزم

تار حلقه ی مویت رمز انتحار دلم

عاقبت پیاده شوی از دو چرخه ات یک روز

بر دمیده صد لاله بی تو در مزار دلم

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |

چند روز پیش توی انجمن به جناب آقای شالبافان گفتم یه چند تا از اون غزل هات رو بده وبلاگم رو مزین کنم آدرس وبلاگشو بهم داد من  هم  یه ناخونکی زدم:

در آسمانِ صافِ چشمانت اگر من سخت میگردم

آخر ، همینجاها من آن موعود را ،آن روز، گم کردم

آقای قاضی! من برای جُرمهای تازه ام حتا

خرگوش را از گرگ و میشِ جعبه ی جادو درآوردم

 

آنوقت میگویید من هم قاعده بازی نمیدونم

تنها به جرمِ اینکه تُو این عکسه تنها من یکی مَردم

مو بچه ی توپ و تفنگ و فرفره بازی تُو دَسّاتُم

یعنی که میجنگُم بِرایِ خاطرِ عشقِ خودت، هر دَم

یا ضامنِ چاقو! دخیلِ دسته ی زردِ طلاکوبت

امشب تمامِ بودنم را نذرِ دستانِ شما کردم

از شاهدانِ کارت پستالِ ابوالهول نیز مشهود است

اینها نمیخواهند من دیگر به آن افسانه برگردم

باشد ، قبول ، اینجا برای فرصتِ یک عشق جایی نیست

اما من امشب یک کمی قرمز، کمی آبی، کمی زردم

با خون و آب و آتش از چشمانِ مخمورِ تو میگویم

آخر همینجاها من آن موعود را آن روز گم کردم

 

همچنین به جناب رشیدیان که لطف کرد :

این ها از وبلاگ 

هی زخم میزنی که ببندی و واکنی

با درد دردهای دلم را دوا کنی

این روزها به هرچه تویی راضی ام اگر

من را به حال وروز خودت مبتلا کنی

آنقدر واژه واژه به شعرم تنیده ای

یک حرف را اگر بشود جابجا کنی !

سر رشته طناب نجاتم بدست توست

عشقت کشیده هم بکشی هم رها کنی

اصلا" به هردلیل بخواهید میشود

من را به نام کوچکم امشب صدا کنی

این واژه ها بدون تو خمیازه میکشند

باید برایشان غزلی دست و پاکنی

 

اینبار هم این جاده بی انتها را

طی میکنم شاید بدست آرم شمارا

تاروز میلاد من وتو راه اگر هست

خط میزنم تا انتها تقویم ها

وقتی دعای صبح من آرامش توست

نذر تو خواهم کرد این نذر و دعا را

سرشارم از احساس ناب با تو بودن

شاهد گرفتم خوب من تنها خدارا

از هرچه غیر از توست بیزارم گل من

تازنده ام میخواهم این حال و هوا را

البته قلمنوازی هم کرد

دل داده به دست من و او کاری را

بین من و خود کشیده دیواری را

این سینه قفس شده ست و در خود دارد

آواز پرنده های بسیاری را

 

درگیر فرازیم و فرودیم ای عشق

یک عمر قفط از تو سرودیم ای عشق

ما تاخته تو جایزه ها را بردی

ما اسب مسابقهنبودیم ای عشق

 

این راه به نا کجاست بر می گردیم

آنگونه که حق ماست بر می گردیم

هر چند به بیراهه ی دنیا رفتیم

یک روز به راه راست بر می گردیم

 

 

البته سر کار خانم ایمان طرفه هم لطف کردن بسیار سپاسگزارم

پیراهن

هر شب نسیم تشنه ی کوی تو می شوم

حیران ترین مسافر موی تو می شوم

پر ماجرا ترین شب عالم نگاه توست

صعب العبور ! حادثه جوی تو می شوم

پیراهن معطر خود را حلال کن

کنعان ترین قلمرو بوی تو می شوم

شیرینی حضور تو سهم غریبه هاست

نامرد ! من که دختر عموی تو می شوم

این بار هم صدای  مرا سر به نیست کن

مثل همیشه راز مگوی تو می شوم

 

راز

تا نشنوی افسون فریبا شدنم را

تکذیب کن آوازه ی زیبا شدنم را

زهر است که باشی و بریزند به کامت

هر ثانیه تلخی گوارا شدنم را

زن بودن من تیغ تو بوده ست و حالا

سخت است که باور کنی آقا شدنم را

می راند مرا عصمت پوشالی ات اما

می خواست لباس تو زلیخا شدنم را

لیلای خیابان شدن آن قدر هنر نیست

جز پرده نبیند شب لیلا شدنم را

من ساده و تو با دل و دلدار نشستی

یرخیز تماشا ی معما شدنم را

پیچیده ترین راز جهانت شده ام ، نه ؟!

تا گور ببر حسرت افشا شدنم را

 

زلزله

ازمن بخواه یک شبه آتش فشان شوم

با یک اشاره آتش و سنگ روان شوم

وقتی که امر امر تو باشد امیر من

کاری بزرگ نیست ، بخواه آسمان شوم

بگذار سر به سینه ی این آسمان سرد

تا در کنار چشم تو خورشید بان شوم

این ها همه به پای تو هیچ است حاضرم

گلچینی از تمام زنان زمان شوم

اما نخواه دور شوم ، نه ! همین بس است

تا پاینخت زلزله های جهان شوم

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |

 

یک واژه از این حوالی

مثل نبودن گذشتن یک واژه ازاین حوالی

مثل هجوم چرا ها برسطح یک حجم خالی

گرچه همیشه امافصل الخطاب سکوت است

می مانداینجا همیشه طرح سئوالی خیالی

وقتی جوابی برای بودن نباشد مهم است

اینکه نبودن مهم است یایک سئوال سفالی

بودم فقط حرف ربط است ربطی به بودن ندارد

هستم فقط این میانه  جامانده درجای خالی

 

 

 

 

 

جاده

چه لحظه های غریبی نشسته برجاده

چه شوق ملتهبی نقش بسته برجاده

چنین که می گذرند این دقایق وحشی

گمان کنم که کسی نذربسته برجاده

به درک تازه ای ازراه حیف دل نرسید

که نقش غربت پایم شکسته برجاده

کسی نبودبگرید دوچشم شب زده را

همان نگاه غریب نشسته برجاده

 

 

 

خوابهای بارانی

خوابهای بارانی بالشی پرازمهتاب

بسته بودچشمش راباترانه ای بی تاب

توی چشمهای من سایه ساری ازگریه

بوی لکنت باران طعم واژه هایی ناب

خواب هفت خورشیدوچندلحظه تادریا

انعکاس آیینه استعاره ای نایاب

مثل زمزمه جاری توی ذهن آدمها

خوابها ی بارانی من ،ترانه ،تا فردا

 

 

 

 

 

زندانی

خطوط مبهم سربی که روی پیشانی

وخیره خیره به جاده نگاه زندانی

به نازکای تبسم هجوم هجرت آب

وبعدآینه بازی میان پیشانی

فصول سرخ عطش را چه خوب می فهمید

اشاره کردبه دریا و بغض بارانی

وگفت پنجره ها اضطراب می آرند

خوشم به نی لبک یادگارچوپانی

وبعدبین سطورکبود این قصه

بدون هیچ نشانی گذشت پنهانی

 

 

 

 

 

 

زن . . . مرد

زن :نشسته بودروبه روی مرد

مرد:رفته بودتاحدود درد

زن:که طعم خوابهای کودکی

مردپشت خواب شن غروب کرد

ازمیان این سطوربی کلام

رفت تاحلول برگهای زرد

حیف هیچ کس نگفته بود

فصل ، فصل گندم است بازگرد

بعدازاین همه هجوم سایه ها

باز، زن نشسته بودروبه روی درد

 

 

 

 

 

اجابت چشمانت

انبوه دلتنگی هایم را

درزلالی های خورشیدی چشمانت

نگاه پیرعشق

شستشوخواهدداد

ولحظه لحظه های آمین

این بار

مسافراندوه کوچه های باران وچشمهای استغاثه نخواهدبود

وماجرای مبهم انسان درامتداد دستهای أمن یجیب

به اجابت چشمانت

خواهدرسید

 

 

 

 

 

باغ سیب

بی نگاه تو می گذرد روز

خورشیدبی معنی است

ومن

درسایه سارکسا لتی شگرف

خواب باغهای سیب را می بینم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حریم عشق

این سینه سرخ عاشق را

_دل را _

خدا می داند

وقف حریم عشق

به تارتارگیسوان خورشیدی ات

دخیل بسته ام

این کولی منظومه خورشیدی چشمت را

دربی تکلم نگاه اهورایی ات

گم کرده ام

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۳ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |

نگاه قاب خالی ات که روبرونشسته است

تبسم وترانه ات که درگلو شکسته است

دلم شکسته می شود دلم گرفته می شود

هنوزکوبه می زند براین دلی که بسته است

نگاه انتظار را که ناامید کرده ای

کبوترنگاه هم ز اوج وفوج خسته است

اگرچه خسته مانده ایم ولی هنوززنده ایم

به شوق یاد سبزتو که دردلم نشسته است

(2)

نگاه پنجره درانتظارآدینه است

بیاکه جاده ی دل تاکنارآدینه است

ترانه های شقایق زهرکرانه ی عشق

نوید رجعت عشق ازدیارآدینه است

ببین به معبد عشق ازچهارسوی افق

هزارلاله ی بی سرنثارآدینه است

صدای پای سواری به گوش می آید

ببین مسافر ما آن سوار آدینه است ؟

(3)

شولای فاجعه برتن توفان به گرده می آمد

تقدیر تلخ خودش بود سوگند خورده می آمد

صدکینه زیر بغل داشت خاکسترش توی مشتش

دستی که تامرفقش خون خنجربه گرده می آمد

نفرین داغ خدایان پیشانی اش راترک داد

دریک طلسم شکسته دل رافشرده می آمد

آیینه دق کردوپاشید روحش میان دودستش

گویی که درخویش مصلوب زنده !نه مرده می آمد

 

(4)

طرحی ازترانه ای درحجابی ازغزل

مستم ازنگاه توازشرابی ازغزل

خوانده ام حکایت شورعشق را من از

بیت بیت چشم تودرکتابی ازغزل

قطره قطره می چکدازنگاه سبزتو

روی برگ دفترم بیت نابی ازغزل

ای همیشه ماندگارتوی دفتردلم

طرحی ازترانه ای درحجابی ازغزل

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۳ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |

سلامی چو بوی خوش آشنایی

بدان مردم دیده ی روشنایی

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |

Design By : Mihantheme